باران قلبم فقط تویی

سلام

کاش هیچ گاه دوستت نداشتم کاش هیچ گاه نمیدیدت کاش هیچ گاه کمکم نمیکردی

کاش همان زمان میرفتم تا بیش از این اسیرت نشوم کاش هرگزمردانگیت را ندیده بودم

تا نامردیهایت باورم میشد کاش عشقت راندیده بودم تا بیرحمیت را باور میکردم کاش

هیچ گاه نمیامدی کاش میتوانستم دلتنگت نشوم تا پی بهانه ای بگردم برای دوباره

دیدنت کاش معنای دوست داشتن دوباره یادت می آمد...

گفتنش چه فایده دارد وقتی تو دیگر نمیشنوی من مدتهاست میگویم تو نمیشنوی ای

کاش میدانستم در دل تو چه میگذرد این همه بهانه برای چیست؟

اگر رفتم من مایه خشنودی توست میروم اما نیدانم خلأیی را که تو پر کردی با نبودت چه کنم؟نمیدانم وقتی تونیستی به که پناه ببرم؟کاش هرگز نمیگفتی اگر تنها شدم اگر پناه خواستم تو همیشه هستی چون من از تو پناه خواستم اما تو نخواستی پناهگاهم باشی

به یادت داشته باش در این دنیا کسی هست که به یادته

تنهاترین تنهای بی کسیهای خودم

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٤ساعت۱٢:٢٧ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

 

 

دلم گرفته از دلتنگی
دلم برای یه سنگ صبور تنگه
برای سنگ صبوری که بتونه

 زمزمه های دل تنگمو بشنوه و نشکنه
دلم از زندگی گرفته دلم از زندگی سیره
دلم از آدما گرفته دلم از آدما بیزاره


دلم از دروغ، نامردی،دلم از نامردا گرفته
دلم دلش تنگه برای زمزمه برای گریه
نه دلم دلش تنگه تنها ، برای مرگی در تنهایی

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٩ساعت۱٢:٢٠ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

سلام

دلم گرفته نمیدونم چرا؟یعنی میدونم دیگه دلم نمیخواد هیچ کس رو ببینم همه مثل همدیگه اند همه نامردند همههههههههههههه استثنا هم نداره حتی تو گلم اگه استثنا بودی الان.... یه زمانی زخم زبون ها و کنایه ها رو گوش میکردم چون تو بودی آرومم کنی چون هنوز داشتمت اما حالا... نه دیگه نمیتونم خسته ام دلم میخواد تنها باشم برای خودم حرف بزنم برای خدای خودم .دلم میخواد گریه کنم یعنی دارم گریه میکنم اما مدتهاست گریه هم آرومم نمیکنه سرم درد میکنه حالم خوب نیست. نه تقصیر تو نیست بارونم تو حق داشتی زندگی کنی شاد باشی خوشحالم که الان شادی به خدا خوشحالم. ناراحتم از اطرافیانم تا حالا کور بودم و نمیدیدم یا میدیدم و چشمام رو میبستم اما دیگه نمیخوام دیگه به آخر خط رسیدم دیگه تحمل نامردی و بی معرفتی آدم های که دم از معرفت میزنند رو ندارم دیگه نمیخوام یاد بگیرم میشه اعتماد کرد دیگه نه هیچ کس لیاقتش رو نداره حتی بهترینشون که ادعا میکرد همیشه با من میمونه الان کجاست؟اصلا نمیپرسه زنده ام؟ مشکلات دیگران برام همیشه مهم بوده همیشه سعی کردم کمککنم اما دیگران چی؟ هیچ وقت هیچ کس منو کمک نکرد کمک پیشکششون کاش یکی بود به دردو دلم گوش میداد اما همه یک طوری برخورد میکنند که انگار مشکل اونها تقصیر منه.کاش میشد بخوابم و هرگز بیدار نشم. کاش میشد...

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٦/۸ساعت٢:٢٧ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

من شکستم همین امشب

 ، نه ،
من آن شبی شکستم که با دلی نگران از کردگارم آرزو کردم تو را، کاش خود را آرزو میکردم در شب آرزوها،شب پیوند تو با قشنگترین بهانه ات
آری من شکستم چه شکستن پر التهاب و بی صدایی!!
گفته بودم آخر این سکوت تو مرا به جنون میکشد !
حال دیگر تو نیستی تا یادم بیاوری که دیوانه ام.

 دیوانه ی بی نشانم؟گمان نمیکنم چون فریادم را همدم بی نشان کنونت نیز شنید

کاش نمیدانست کاش مهر سکوت میزدی و از من هیچ نمیگفتی

کاش.. کاش.. کاش...

 سالهاست که میگویم کاش... پس بگذار آخرینهایش را نیز بگویم:

 کاش جرات میکردم آخرین بار عشقم را فریاد زنم،

 کاش اکنون جرات میکردم عشقت را در دلم له کنم اما حیف این منم که رو به نابودی است،

 کاش هیچ گاه جرات نمیکردم اعتراف کنم من عاشقم،

 کاش این بی باکی را به من ارمغان نمیدادی محبوب من
اما من امشب باور کردم با زمزمه های عاشقانه ی دیگران عشق تو را باور کردم!!!!
یگانه عشق من،زیباترین بهانه ی زیستنم،پیوندت آسمانی و هزاران بار مبارکباد.!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا با دل سیاهم می خواهم، چون همیشه، قسم به دل پاک آنان همیشه عشق را در قلبهایشان به یاد یگدیگر بکار .

چون((آدم به درختی هم که میکاره علاقه مند میشه))
راستی یادت باشه درخت نونهال من رو از ریشه نابود کنی و بسوزونی، چون برای درخت ستبر عشقت تمام قلبت رو احتیاج داری!
خدانگهدار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۳۱ساعت۱:٠٠ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

شب تولد تو بود و شب تولد مرگ من
شب شکفتن امید تو و شب پژمردن غنچه ی امید
من
شب خندیدن تو و شب گریه های
من
شب آغاز تو و شب پایان
من
شب غریو شادی تو و شب شیون جگر سوز من
شب طلوع ماه تو و شب سوختن ستاره ی
من
شب هرس عشق تو و شب قطع نو نهال عشق من

شب نابودی گندمزار عشقمان با سیلابی از سوی باران من

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/۸ساعت٢:۱٤ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

از امشب دلم میخواهد پنجره را که باز میکنم هیچ ستاره ای چشمک نزند تا خیال خام هنوز با تو بودن به سرم نیفتد دلم میخواهد از امشب پنجره را که باز میکنم به مرگ سلام کنم و او تا صبح شمارش معکوس کند تا دیگر طلوع خورشید را نبینم دلم میخواهد تمام خاطراتت را صدایت را خنده هایت را حرفهایت را پاره پاره کنم کاش میشد آتش بزنم پروردگارا من یکبار عاشق شدم چون پروانه سوختم و دم بر نیاوردم کردگارا چرا یگانه امیدم برای زندگی را از من باز ستاندی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/٥/٥ساعت٩:۱٦ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()

دلم تنگ است: به اندازه فرسنگها راه تا ذهن تو ،

به اندازه هزاران راه نوری تا کهکشان قلبت ، 

 به اندازه هزاران جاده بی انتهای مهربانیت
دلم تنگ است: به اندازه رسیدن صدای خنده هایت تا عرش الهی ،

به اندازه قطره قطره رودخانه ی اشک من تا رسیدن به نونهال عشق تو

 
دلم تنگ است: به اندازه آوای صدای تو


دلم تنگ است: به اندازه هزاران هزارو یک شب تا صبح ندای:

 

 

                           (( دوستت دارم ))


گفتن تنها به تو باران عشق گندم زار بی نشان وجود من.

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٧ساعت٤:۳٢ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

او رفت ؛
می خواست مرا فراموش کند؛

می خواست خاطراتش را، و اگر می توانست مرا پاره پاره کند و به باد بسپارد،
نه می خواست به آتش بکشد تا نکند باد آن را به گوش زمان برساند؛
می خواست از این پس هر زمان فریاد می زند، انعکاس صدایش را نشنود؛
می خواست هر زمان روزگار گریبانش را گرفت، سر بر زانوان خود نهد و بغضش را خالی کند؛
میخواست مروارید چشمانش دامان خودش را زینت بخشد؛
او رفت،
در حالیکه شانوانش لرزان بود،
می خواست خود را رها کند از این بار سنگین،
تا تکی گاهم سروهای این جنگل متروک باشد؛
او رفت،
تا تنهای تنها در این تاریکی خوف انگیز
کنار بید،مجنون جنگل نشینم
اما مجنون من کجاست؟!
او رفت ،
تا دیگر سر بر سنگهای سخت خارا گذارم
و از اندوهم...
آه با که بگویم!
سنگ صبور من شکست!
دیگر شبها آسمان پر ستاره ای نیست
تا صدای قهقه هایم آن را پر کند و ستاره ها در جوابم چشمک زنند
و از من مهتاب بپرسم:
((کدام از آن من است؟))
تا همه ستاره ها خاموش شوند و تنها تو پرنورترین باقی بمانی
اینجا دیگر بر زمینش چمنزاری باقی نمانده
تا بر زمینش غلت زنم
و در آسمانش قوس قزحی را که دیگر هرگز نخواهد بود نظاره گر شوم
اینجا دیگر هیچ مرغ عشقی ، هیچ بلبلی، هیچ سینه سرخی،
چه می گویم اینجا متروکه است،
من نیز نیستم!
من آن زمان بودم که تو مرا میخواستی برای بودن
و من تو را میخواستم برای زیستن
و ای کاش می ماندی تا مرا حرم نفس می دادند
و اندوه که رفتی...
ای کاش هر گز آن سوال مضحکر نمی پرسیدم:
((من چرا اسیرت شدم؟))
و تو مرا در این کلبه سرد و مخروبه،
در میان زوزه گرگان رها کردی
تا دیگر اسیرت نباشم!
اما این بار من آواره عشقت شدم...!!!

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٥ساعت۱۱:٠٠ ‎ق.ظتوسط باران | نظرات ()

وقتی تونیستی زندگی برایم زندانی میسازد

 با دیوارهایی از جنس غم

در تبعیدگاهی فرسخها دورتر از زادگاه عشق من و تو

 غذایم خرده نانی است با طعم بی وفایی

 و جرعه آبی از مرداب نا امیدی

 هرزمان با نگاه دلم نامت را فریاد زدم

بر من شلاقی زدند از انتظار

 میترسم فردا روزی دادگاه زمانه حکم دهد

به اعدام قلب هزار تکه ام

 بر فراز همان کوه که روزگاری فرهادم

تیشه بر زمینش کوفت از برای شیرینش

با طنابی از جنس ادعاهای خسرو

 تا بمیرم

و اجبارم کنند به زندگی بی تو

 بی خاطرات مجنونم.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٦ساعت٥:٠۳ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()

طناب مهرمیان من و تواز ازل پوسیده بود


اما ما میخواستیم چینی قلبمان را بارها بند بزنیم


و درون نگاه ترک خورده یمان سخن از عشق کنیم


بی خبر از آنکه مدتهاست مهر جدایی را بر پیشانی سوخته بختمان کوبیده اند.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٦ساعت٤:٥٩ ‎ب.ظتوسط باران | نظرات ()